ریاضت سخت زندگی

خدایا٬توی ریاضی زندگی بدجوری زیر رادیکال سخت تنهائی گیر کردم ودارم مثل یک عدد اصم گم میشم توی بازه باز آرزوهام که تا بینهایت ادامه داره.

مثل یک نقطه yخسته٬به دنبال x خودم تمام صفحه دو بعدی روزگار رو طی کردم.نمی دونم گزاره رابطه ی بینمون چیه؟

ولی خوب می دونم که هر چه پیش می ره من از x خودم دورتر میشم.

خدایا بدجوری دلم برای دورانی که یک عدد صحیح بودم ٬تنگ شده.یک عدد صحیح ساده بدون هیچ توان وضریبی که درکش رو سخت کنه.

توی دنیای یک بعدی بچگیم فرمولهای خوشبختیم چقدر ساده جلوه می کردند! توی دنیام از مجهولات آینده خبری نبود. من و یک جدول ضرب که حسابش همیشه دو دو تا٬چهارتا بود.

قدر مطلق تمام کاهام همیشه برابر بود و من می دونستم که انتهای محور زندگیم به سوی کیه!همیشه اون بینهایت پیش روم بود.

ولی کم کم با کشف ریاضی زندگی فهمیدم که چه آسون می تونم تبدیل بشم به یک عدد مختلط وبعد اونقدر خودم رو گویا کردم که حاضر شدم همه چیز رو به زبون بیارم وهیچ وقت نترسیدم که اون بینهایت رو گم کنم .

تازه فهمیدم که زندگی ابعاد دیگه ای هم داره.

کاش دفتر ریاضیم گم می شد٬کاش کتابم می سوخت ومن می شدم صفر!

ولی من قاطی تمام اعداد شدم ٬وارد تمام فرمولها شدم وبعد آلوده وگنگ رسیدم به اینجائی که هستم .حالا مجموعه زندگیم تهی شده.

حالا حتی خودم هم نمی دونم که چی هستم ولی اینو خوب می دونم که اون بینهایت کیه٬چیه وکجاست؟ اون بینهایت تو بودی و تو هستی و واسه من همین بسه.

 

 

بهلول

روزی بهلول از در خانه ابو حنیفه می گذشت . شنید با شاگردان خود می گوید :امام صادق (ع)سه مطلب می گوید که من آن را نمی پسندم .

-اول آن که شیطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد ٫

در حالی که خداوند شیطان را از آتش آفرید .

 چگونه ممکن است آتش به وسیله ی آتش بسوزد وعذاب شود.

-دوم اینکه خدا را نمی توان دید .

چگونه ممکن است چیزی موجود باشد ودیده نشود.

-سوم :انسان فاعل فعل خویش است وحال آنکه نصوص بر خلاف آن است .

هنگامی که بهلول این سخنان را شنید٫کلوخی برداشت وبه سوی او پرتاب کرد .

شاگردانش بهلول را گرفتند ونزد خلیفه بردند .

بهلول گفت:از من چه شکایتی داری؟من که کاری انجام نداده ام.

گفت:تو کلوخی بر پیشانی من زدی وسر مرا به درد آوردی .

بهلول گفت:درد کجاست ؟آن را به من نشان بده.

ابوحنیفه گفت:درد را نمی توان دید.

بهلول:اولاً تو خود گفتی آنچه را نتوان دید موجود نیست.

ثانیاًاین که گفتی سرت بر اثر اصابت کلوخ درد آمده٫دروغ می گویی٫زیرا تو معتقدی شیطان به آتش نمی سوزد.

زیرا اواز جنس آتش است پس تو نیز که از جنس خاکی و از خاک آفریده شده ای ٫نباید از خاک وکلوخ معذب شوی .

ثالثاً تو گفتی انسان فاعل فعل خود نیست٫پس تو چه شکایتی از من داری؟وچرا ادعای قصاص می کنی؟

صفت مداد

پسرک از پدربزرگ پرسید:پدربزرگ درباره ی چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد:درباره ی تو پسرم اما مهمتر از آنچه می نویسم .مدادی است که با آن می نویسم!

می خواهم وقتی بزرگ شدی.مثل این مداد بشوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد وچیزی خاصی در آن ندید:

اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام.

بستگی داره چطور به آن نگاه کنی.در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی

صفت اول :میتوانی کارهای بزرگ انجام دهی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند .این دست.خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد .

صفت دوم:باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی واز مداد تراش استفاده کنی .این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار .نوکش تیزتر می شود واثری که از خود به جای می گذارد ظریف تر وباریک تر .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه .از پاک کن استفاده کنیم .

بدان که تصحیح یک کار خطا .کار بدی نیست.در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری .تصحیح خطا مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست .زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.وسرانجام پنجمین صفت مداد:همیشه اثری از خود به جای می گذارد.هرکاری در زندگی ات .ردی به جای می گذارد.پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی . هشیار باشی وبدانی که چه می کنی.